تبليغاتX
آزاد آذربایجان
خوش گلیبسیز اوز اوجاغیزا


آزاد آذربایجان








تاریخ 7 اسفند 1386 است، سالروز فاجعه ی خوجالی، سالروز مظلومیت شیعیان تورک، سالروز خیانت دوست نمایان بدتر از دشمن، سالروز حیوانیت داشناکهای خونخوار… از چندین روز پیش خود را برای این روز آماده می کردیم. با یاران قرار گذاشته بودیم ابتدا به تماشای بازی فوتبال میان تیم تراکتورسازی تبریز و سرخپوشان دلوار ابزار برویم. اخبار رسمی ساعت شروع بازی را 14:00 اعلام کرده بودند ولی ما که ساعت 13:10 به ورزشگاه باغشمال تبریز رسیدیم از شروع بازی 25 دقیقه هم گذشته بود ولی با این حال باز هم چندین هزار نفر در ورزشگاه حاضر بودند. حضور مامورین نیروی انتظامی و مامورین لباس شخصی در میان مردم کاملا مشخص بود و حاکی از وجود جو پلیسی و امنیتی در ورزشگاه بود. با این حال در جای خود مستقر شدیم و در فرصتهای مناسب شروع کردیم به شعار دادن. با اولین شعاری که از میان ملت برخاست (بیز اؤلمه یه راضی ییک بابکین سربازی ییک) توجه تمامی مامورین لباس شخصی و نیروی انتظامی و دوربینهای نا محسوس معطوف به ما گردید. مامورین انتظامی که دور زمین چمن در حال گشت زدن بودند همگی به یک نقطه، یعنی محلی که شعارها از آنجا آغاز می شد جمع شدند و شروع کردند به صحبت با بی سیم. گاه بی سیم نیز کفاف اطلاعات مهمی که میان این قشر جان برکف مبادله می شد را نیز نمی داد و موبایل نیز به آن اضافه شده بود. در یک دست بی سیم در یک دست موبایل و صحبت همزمان با آنها و تلاشی پر امید جهت شناسایی ارازل و اوباش.
هرچه زمان می گذشت جو ورزشگاه ملتهب تر، تعداد مامورین بیشتر و تعداد و کیفیت شعارها بیشتر می شد. نزدیک به اتمام بازی پرچم سه رنگ آذربایجان در میان ملت پخش گردید. بالاخره بازی فرمایشی که تیم را از برد منع کرده بودند به اتمام رسید و با رعایت احتیاط های لازم شروع کردیم به ترک ورزشگاه. در خارج از ورزشگاه به قیافه ی هر شخصی که می نگرستم  کوهی قبل از انفجار را مشاهده می کردم. از درب خروجی به طرف چهار راه باغشمال حرکت کردیم و مجددا شعارهای یاشاسین آذربایجان، اؤلؤم اولسون داشناکا، فارس روس ارمنی تؤرک خالقینین دؤشمنی و شعارهایی از این قبیل از میان خیل مردم برخاست. دیگر جو کاملا پلیسی بود، مردم می کوشیدند به هنگام حرکت یک خط را حفظ کنند و لباس شخصی ها می کوشیدند فیلم برداری کنند و یا مردم را شناسایی کنند. مامورین انتظامی که اضطراب کاملا از چهره شان آشکار بود با خشونت مردم را به پیاده روها هدایت می کردند.
از چهار راه باغشمال به طرف میدان ساعت اتوبوسها را به گونه ای در کنار خیابان پارک کرده بودند که دیواری میان مردم حاضر در پیاده رو و خیابان کشیده شده بود. حدودا 500 متر مانده به میدان ساعت دیوار اتوبوسی خاتمه یافت و کم کم خیل مردم تصمیم به حرکت به طرف خیابان را گرفته بود و چندین نفر هم به میان خیابان آمده بودند که به یک باره گویی به مامورین دستور رسید که مردم را سرکوب کنند. مامورین بر سر کسانی ریختند که می خواستنتد خیابان را مسدود کنند و شروع کردند به ضرب و شتم و دستگیر کردن آنها. مردم دسته دسته شده بودند و گاه فاصله میان مردم بیشتر می شد و همین باعث می شد که مامورین به راحتی مردم را دستگیر کنند. گاه از میان یک دسته از مردم فریاد یاشاسین آذربایجان برمی خاست و بلافاصله مامورین به طرف آن دسته می دویدند عده ای در همان محل دستگر و ضرب و شتم می شدند و عده ای نیز سعی می کردند فرار کنند. منظره ی دردناکی بود دو سه نفر به امید رهایی از عمال جور می دویدند و مامورین انتظامی به دنبال آنها ولی ناگهان دستی از میان جمع مردم دراز می شد و یقه ی آنهایی را که می دویدند می گرفت، آری اینها لباس شخصی ها بودند که از هیچ خیانتی نسبت به مردم خود فروگذار نمی کنند، احسنت بر شرفشان!
دیگر کمتر از 150 متر با میدان ساعت فاصله داشتیم، بدو و بگیرها همچنان ادامه داشت، برخی از ترس مامورین شروع به دویدن کردند ولی با فریادهای ما که می گفتیم ندوید، از همدیگر جدا نشوید ایستادند و با بقیه مردم حرکت کردند. دیگر حتی 50 قدم با میدان فاصله نداشتیم که یکی از شخصی ها دست دوستم و دیگری دست مرا گرفت و به طرف خیابان هدایت کرد. بلافاصله اتوموبیل نیروی انتظامی خود را رساند، سربازها پیاده شدند و جای خود را به ما دادند، واقعا عجب فداکاری ای کردند! به طرف میدان ساعت حرکت کردیم در آنجا چند نفر هم به ما اضافه شد و با حضرت الگانس به طرف سرنوشت به راه افتادیم. ما را به مکانی که قبلا فکر می کردیم یکی از ادارات دولتی است منتقل کردند.
پیاده که شدیم چند مامور آمدند و ما را تحویل گرفتند و به یک مکان دفتر مانند که تنها دو میز و یک کامپیوتر داشت و دو نفر پشت میز نشسته بودند بردند. در آن دفتر موبایلهایمان را گرفتند و مشخصاتمان را یادداشت کردند. سپس کاپشنهایمان را بر سرمان کشیدند و دست هرکداممان را یک سرباز گرفت و به طرف در هدایتمان کردند. از میان یک حیاط گذشتیم، پس از چند بار دور خود چرخیدن که برای رد گم کردن انجام گرفت در همان جهت قبلی به را خود ادامه دادیم پس از چند دقیقه گویی به ساختمانی رسیدیم چند پله بالا رفتیم و در سالنی که صدا در آنجا می پیچید و صدای چند نفر مامور می آمد متوقف شدیم مارا رو به دیوار نشاندند. سپس گویا تصمیم گرفته شد و ما را از طرف دیگر ساختمان خارج کردند چند پله پایین رفتیم و دوباره به حیاطی دیگر داخل شدیم چند صد قدم برداشتیم و به اتاقی رسیدیم، مارا وارد اتاق کردند و چشمهایمان را گشودند. اتاقی کوچک بود یک میز و یک تخت و یک مامور شخصی که وسایلمان را تحویل می گرفت و بازرسی بدنی می کرد و سپس بازداشتگاه.
بازداشتگاه عبارت بود از یک راهرو تی (T) شکل چند دستشویی و چندین سلول. کف سلول چندین پتو بود و یک پنجره که در هوای سرد تبریز به جای شیشه میله و تور داشت. به محض اینکه وارد سلول شدیم یک لباش شخصی آمد و به آن ماموری که لباسهایمان را گرفته بود گفت: یکیشان را بده ببرم! به اولین فردی که بازرسی بدنی شده بود چشم بند زدند برای بازجویی و درج اظهارات بردند، ما هم ماندیم در سلول. یکی از هم سلولی ها گریه می کرد و مدام می گفت: الان من را هم شکنجه خواهند کرد! آنقدر سروصدا کرد که با اعتراض کسانی که در سلول بودند خاموش شد. یک نفر هم در سلول بود که طبق معمول و روال عادی وزارت اطلاعات به عنوان زندانی در سلول بود ولی شغل اصلی اش کسب اطلاعات از بازداشت شدگان بود. اولین نفری که مورد لطف این موجود قرار گرفت بنده بودم، به محض اینکه شروع به سوال جواب کردن از من کرد با جمله ی زیاد سوال می کنی مواجه شد و دیگر دور و بر من پیدایش نشد.
حدودا نیم ساعت بعد در بازداشتگاه باز شد و اولین متهمی که بازجویی شده بود به داخل بازداشگاه منتقل که نه بلکه پرتاب شد. به محض افتادن بر روی زمین ناله هایش بلند شد کمی روی زمین ماند و ناله کرد سپس یک نفر آمد و او را به سلول منتقل کرد. وارد سلول که شد یک گوشه افتاد و شروع کرد به ناله کردن و دور خودش پیچیدن. با بازگشت او دوباره گریه آن زندانی شروع شد. صدای ناله ی فرد شکنجه شده و گریه ی زندانی در سلول می پیچید. با اینکه جز جای سیلی و مشت و لگد بر بدن فرد شکنجه شده نمایان نبود ولی گویی که درد زیادی می کشید بر خود می پیچید. علت امر را که جویا شدیم چنین پاسخ داد که بیضه هایم را به شدت فشردند! یک آن همه ساکت شدیم، آری اینست روش بازجویی از یک جوان در مملکت اسلامی ایران.
همچنان منتظر بودیم تا ما را هم برای بازجویی ببرند هرکسی که می رفت نالان باز می گشت. این رفت و آمدها ادامه داشت تا اینکه نوبت به بنده رسید، به همان اتاق کوچک که وسایلهایمان را گرفته بودیم رفتم، یک لباس شخصی گفت یکی از این چشم بندها را بزن، دو چشم بند بر روی میز بود یکی خونین و آغشته به اشک متهم قبلی و دیگری نسبتا تمیز، ابتدا تصمیم گرفتم که چشم بند تمیز را بزنم ولی آن لباس شخصی با خشونت گفت: آن یکی را بزن. چشم بندم را زدم، به محض اینکه چشم بند بر چشمانم نشست آن مامور با خشونت از لباسم گرفت و مرا از در به بیرون هل داد. مرا کشان کشان و در حالی که به باد ناسزا گرفته بود و کتک می زد، در حیاط می کشید. از پله ها می افتادم، پایم به جدول ها و یا احیانا موانع دیگر گیر می کرد ولی او توجه ی نمی کرد و همچنان مرا هل می داد. به یک ساختمان رسیدیم و چند پله را افتان و خیزان به بالا رفتم و نهایتا مرا از دری داخل ساختمان کرد. گویا به محلی رسیدیم که چهار پنج پله می خورد و به طبقه پایین به اتاق بازجویی می رفت. به من گفت: این نرده را بگیر و برو پایین، با یک پس گردنی چند پله را یکی کرده به طبقه پایین رسیدم. آنجا هم یک مامور دیگر آمد و همچنان که با مشت بر پشت من می کوفت مرا به اتاق بازجویی برد. آنجا یک نفر مشخصاتم را پرسید و فرمی را پر نمود که بعدا فهمیدم همان اظهارنامه ی خودم است. مشغول بازجویی از یک متهم دیگر بودند و مدام او را سوال پیچ می کردند و اگر جواب نامربوط و یا سربالایی می داد فورا به باد کتک گرفته می شد. سپس نوبت به من رسید. (با اجازه خوانندگان محترم قسمت بازجویی را به علل امنیتی حذف می کنم). 
خلاصه بازجویی بنده هم به پایان رسید و کشان کشان به بازداشتگاه بازگردانده شدم. چند تن دیگر به سلول ما اضافه شده بودند. دیگر جای نشستن نبود که مسئول بازداشتگاه آمد و من و چند تن دیگر را به سلول روبرویی برد. آنجا وضعش بدتر بود نه چراغ داشت ونه پتو، پنجره اش هم بزرگتر و در نتیجه سردتر بود. خلاصه داخل شدیم و در انتظار سرنوشت یک گوشه چمباتمه زدیم. جالب این نکته بود که مسن ترین زندانیان دانشجویان بودند و بقیه همگی محصلین مدارس مختلف بودند. ساعتها گذشت. همگی نیاز به قضای حاجت داشتیم، در را چند بار محکم کوبیدم و جناب سروان! را صدا کردم. عاقبت آمد و گفت: چیه؟ نمی دانم چه فکری در ذهنش بود که به محض توضیح بنده اجازه داد نه تنها بنده بلکه تمامی هم بندی هایم به دستشویی بروند. تا دیدم موقعیت هست از او چند پتو خواستم و سردی اتاق را بهانه کردم. با این درخواستمان هم موافقت کرد و چهار پنج پتو به ما داد. از آن پس دیگر همه مان کز کردیم و به فکر فرو رفتیم. صدای ناله ی آن هم بندیمان همچنان در بازداشتگاه می پیچید. گاه مامور می آمد و اسم یک نفر را صدا می زد، ما هم گوش تیز می کردیم که چه اتفاقی رخ خواهد داد. چندین ساعت به همین منوال گذشت، سرما کم کم به رغم پتوهایی که کشیده بودیم در وجودمان رخنه می کرد. از پنجره گوشه ی بسیار کوچکی از آسمان پیدا بود. به آسانی می شد تشخیص داد که نیمه های شب است. تقریبا همه به خواب رفته بودیم که صدای در آمد و یک سرباز شروع کرد به صدا کردن اسامی. هر ده دقیقه به ده دقیقه نام یک نفر را صدا می کرد، عده ای به زندانهای موخوفتر و عده ای به سوی آزادی مشروط می رفتند. خوشبختانه بنده از سری دوم بودم. اسمم را که صدا کردند جواب دادم و بلند شدم پشت در سلول ایستادم. یک سرباز آمد و مرا به همان اتاق کوچک برد، آنجا وسایلم را دادند و دوباره چشم بند زدند. پس از گشت و گذار در محوطه و چند بار به دور خود چرخیدن به یک صفمان کردند و گفتند که دستمان را بر دوش فرد جلویی بگذاریم. خلاصه با این ادا اطوارها به همان دفتر ابتدایی که موبایلهامان را گرفته بودند رفتیم. یکی از آشنایان سند آورده بود. اسممان را صدا کردند و چند مهر و امضا گرفتند و گفتند به سلامت، البته عده ی زیادی از ما قبل از آمدن به این محل سالم بودیم. وقتی می خواستم به طرف در خروجی حرکت کنم. یکی از مامورین صدایی کرد و گفت: آقای دانشجو آذربایجان برای شما نان و آب نمی شود! این موعضه ی حکیمانه را شنیدم و در حالی که به این فکر فرو رفته بودم که چه کسی به خاطر آب و نان به فکر خاک و دیار و شرف خود است از در خروجی خارج شدم. اویرنجی           

+ یازیلیب دیر  شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعات 11:31  چاغلا باریشماز  |